کد خبر: ۱۹۰۷۷
تعداد بازدید: ۶۷۹
تاریخ انتشار: ۲۵ دی ۱۳۹۵ - ۱۲:۵۳
يادداشتي از دکتر احمد يوسف‌زاده نويسنده کتاب « آن23نفر» در رثاي سردار سازندگي حضرت آيت‌الله‌ هاشمي رفسنجاني(ره):
جمع شده بوديم زير بلندگوها و ناباورانه داشتيم عجز و لابه‌ي صدام را در مقابل شما که نماينده کشوري سترگ و امتي بزرگ بوديد با گوش‌هاي خودمان مي‌شنيديم و لبريز از غرور مي‌شديم! به سه روز نکشيد که همه قفل‌هاي زندان شکسته شد و آنهمه ناز و تنعم که خزان مي‌فرمود، عاقبت در قدم باد بهار آخر شد.
مي‌خواهم از تو بنويسم. با دلي غمگين و پر غصه، اما نمي دانم از کجا بايد شروع کنم.
برمي‌گردم به سال‌هاي دور. به روزهايي که طلبه جوان رفسنجاني، آشناي زندان‌هاي طاغوت بود و گرفتار «قپاني»هاي منوچهري و تهراني ـ شکنجه‌گران ساواک ـ که من فقط اسمي از آنها شنيده‌ام و گمان مي‌کنم موجوداتي بوده‌اند شبيه نقيب محمد بعثي در «اردوگاه رمادي» که پاهاي همشهري‌ات، نوجوان اسير کرماني، امير شاهپسندي را با اتوي داغ سوزاند.
مي‌گويند آواره زندان‌ها بوده‌اي با ساکي پر از کتاب و عبايي و عمامه‌اي، از اين زندان به آن زندان، از اين بازداشتگاه به آن تبعيدگاه.
مي‌گويند وقتي آزاد مي‌شدي هم فرصت نمي‌کردي کودکانت را روي زانو بنشاني و نوازششان کني، مي‌رفتي از مال شخصي ات، قطعه‌اي زمين مي‌فروختي که خرج خانواده زنداني‌هاي سياسي بکني تا رنج معيشت، چراغ مبارزه را خاموش نکند.
يک روز در عنفوان جواني و سرشار از شور مبارزه، با سيدي جوانتر از خودت آشنا شدي که او هم انقلابي بود و انقلابي است هنوز. در کنار ضريح اباعبدالله الحسين(ع) عقد اخوت بستيد و شرط کرديد با روح‌الله بمانيد تا آخرين روز مبارزه و مانديد. سيد جوانِ آن روزها، همين ديروز که براي شما پيام تسليت مي‌نوشتند، گفتند خنّاسان نمي خواستند، اما 59 سال است که حُقّه مِهر بدان مُهر و نشان است که بود.
طوفان حوادث بالا گرفت، رسيديم به بهمن 57 و کار تمام شد و آبها فرو نشست و کشتي انقلاب بر جودي نجات پهلو گرفت، اما طوفان درون شيخ شجاع آرام بشو نبود که نبود.
يک روز چند مرد مسلح که زودتر از ما تو را شناخته بودند با مسلسل به مهماني‌ات آمدند، اما خدا خواست گلوله‌ها از حوالي قلب تو بگذرند و بگذارند بماني و امام بگويند: «هاشمي زنده است چون نهضت زنده است.»
يک روز هم اژدهاي صدام تنوره زد و طوفاني ديگر درگرفت. ناخداي پير، فرمان را در دستان پر قدرت تو نهاد و کشتيباني در موج‌هاي سرکش جنگ را به تو سپرد. نبَردي نابرابر. تمام کفرِ جهان در مقابل تمام اسلام امام صف کشيد. مبارزه از خيابان‌هاي تهران به دشت‌هاي گرم و تفته جنوب و ستيغ کوه‌هاي پربرف کردستان کشيد. فرمانده جنگ بودي و خطيب خطبه تهران. همان روزها بود که شهريار، پير خوشدل و شاعر نازک خيال تبريزي برايت نوشت:
اي غـريـو تـو ارغنـون دلم سطوت خطبه‌ات ستون دلم...
اگر سفر خارجي مي‌رفتي، امام براي بازگشت تو نذر مي‌کرد و قرباني مي‌کشت و تو دلداده او بودي، با همان دل مهربان و نرم.
دفاع مقدس رسيد به نقطه‌اي که ديگر اثري از پوتين متجاوزان بر خاک گوهر خيز وطن نماند از برکت غيرت فرماندهان جواني که در رکابت بودند. يکي همين حاج قاسم عزيز که ديروز به جماران آمد و در کنارت نشست و برايت فاتحه خواند و اشک ريخت.
بعد از آن روزهاي شلوغ مذاکره بود که ناگهان روزگار، غبار غم پاشيد روي صورت وطن و کشتيبان پير از درياي امت به آسمان سفر کرد.
بزرگان قوم اجتماع کردند که بيرق را به دست چه کسي بدهند. يکي گفت فلان، ديگري گفت فلان، جمعي گفتند شوراي رهبري و تو سر در گريبان غم نشسته بودي، تسبيح شاه‌مقصود آشنا در ميان انگشتهايت مي‌چرخيد. لابد داشتي به سيدي فکر مي‌کردي که سالها پيش دستش را کنار ضريح امام حسين عليه‌السلام فشرده بودي و با هم برادر شده بوديد و هم رکاب. سکوت را شکستي و گفتي کشتيبان گفته «همين آقاي خامنه‌اي».
باري سنگين از دوش پيران قبيله برداشتي با همين چند کلمه. اين طوفان هم به تدبير تو از تلاطم افتاد و انقلاب به راهش ادامه داد. يکي از آن دو طلبه‌ي جوان شدند رهبر انقلاب و آن ديگري که شما باشيد، رييس‌جمهور. رييس‌جمهورِ کشوري که صاعقه جنگ باغستان‌هايش را سوزانده بود. و دست متجاوز، ساقه‌اي نشکسته به‌جا نگذاشته بود.
يک روز گرم تابستان که ما داشتيم کنار سيمهاي خاردار اردوگاه موصل قدم مي‌زديم بلند گو متن نامه صدام را خواند. به شما نوشته بود: «اليوم حقق کل ما اردتموه!» امروز هرچه که شما خواسته بوديد همان شد.
جمع شده بوديم زير بلندگوها و ناباورانه داشتيم عجز و لابه‌ي صدام را در مقابل شما که نماينده کشوري سترگ و امتي بزرگ بوديد با گوش‌هاي خودمان مي‌شنيديم و لبريز از غرور مي‌شديم! به سه روز نکشيد که همه قفل‌هاي زندان شکسته شد و آنهمه ناز و تنعم که خزان مي‌فرمود، عاقبت در قدم باد بهار آخر شد.
جنگ که سنگيني خود را فرو گذاشت، تو ماندي و نعش پاره پاره شهرهايي که ويران شده بودند و زندگي بايد از ميان آوارهايشان جوانه مي‌زد.
سپس دوره سازندگي آمد، بعد از 8 سال ويراني. شهرها از ميان ويرانه‌ها قد کشيدند. آوارگان جنگ به خانه برگشتند و عشق آغاز شد.
تا چشم به هم زديم فرصت خدمت در قامت رياست جمهوري تمام شد و روز وداع، رهبر معظم انقلاب گفتند «هيچکس براي من‌ هاشمي نمي‌شود».
روزگار گذشت و اگرچه يار ديرين، با نصب شما در جايگاهي رفيع و حساس، اعتمادشان را به شما نشان داده بودند، اما دريغ که کم کم سال‌هاي بي مهري و خزان دمسردي از راه رسيد. ما صحبت‌هاي امام و رهبري را در مورد شما نشنيده گرفتيم. در کمينگاه قدرت، کمان دشمني بر تو کشيديم و تيرهاي تيزِ تهمت و تخريب را کوبيديم به تن ستبرت، اما تو آخ نگفتي و فقط لبخند زدي و ما خنجر زديم و تو باز هم لبخند زدي و هر که سنگت زد ثمرش بخشيدي.
هر کسي از ظن خود شد يار تو. يکي عاليجناب سرخ پوشت خواند، يکي اشرافي، يکي آمريکايي، يکي ضد ولايت، يکي سرليست انگليس و ديگري فتنه اکبر! و اينچنين بود که تخريب بزرگان در کشوري که براي اخلاق انقلاب کرده بود نهادينه شد. غريب شدي فرمانده، غريب! در وطني که ساخته بودي و برايش زندان رفته بودي و شکنجه و ترور شده بودي، در همين کشور ناگهان غريب شدي.
حالا براي شما همه درياها از تلاطم افتاده‌اند و همه طوفان‌ها خوابيده‌اند. «مفسر قرآن»، «سياستمدار برجسته جهان»، «مدافع بزرگ تشيع و اسلام» مُرده است، اما صدايي آشنا در گوش ما تکرار مي‌شود که مي‌گويد:‌ هاشمي زنده است، چون نهضت زنده است.

منبع:روزنامه اطلاعات
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
گزارش تصویری